تبليغاتX
راهی تا رهاییست




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


راهی تا رهاییست

ادبی_عرفانی

هرچه دارم از خودم دارم و هرچه که ندارم همه آن چيزهاييست که مي توانستم داشته باشم اما کج روي ها و خودنشناختن ها و بن بست هاي زندگي نگذاشته است که به آنها برسم مي خواهم شروع کنم بدي هاي من بخاطر بدي کردن نيست بخاطر احساس شديد خوبي هاي بي حاصل است. فروغ فرحزاد   
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:28 توسط فرنوش| |

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:28 توسط فرنوش| |

دلم واسه یکی که خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی واسم عزیزه خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی  خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی تنگ شده.همین

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:28 توسط فرنوش| |

چه غمگین نشسته‏ای ای زن
تو از کدام پنجره می‏اندیشی
که قلبت چنان می‏گرید
که ابر بهاران، هرگز نباریده
من از پنجره‏ای نگاه می‏کنم
که از فراز طاقیش
خورشید قرآن
ظلمت گیتی را
مغلوب نور می‏سازد
و به من
چشمانی می‏دهد
با بصیرتی به تیزی آهن
که حقیقت را از ابهام عریان می‏کند
زن مسلمانم
در اندیشه توحیدیم
دنیا
باغ نیلوفرهای کبودست
که در برکه خنک هستی
هر بامداد
زندگی را با تسبیح آن یگانه
آغاز می‏کند
و پیوسته
استعداد «عهد مهدی» را دارد
که می‏تواند
زیر چتر «دولت کریمه» خود
نان و فرهنگ و قدرت را
مهربانی و طهارت را
میان مستضعفین
آنچنان قسمت کند
تا همه چون دندانه شانه‏ای برابر باشند
و چنین است که ...
***
در روزگار شب
با خود می‏گفتم
در انتهای فصل سرد حکومت طاغوت
چون به همه ایمان بیداران
بهار آید
و نهر توحید
جاری شود در کویر میهنمان
همه برزگر می‏شویم
ایمان می‏کاریم
دوستی و برابری می‏درویم
و در یک سفره می‏خوریم
و در گذرها و سوق‏ها
رزق مطهر را
در زنبیل‏های نور
مساوی قسمت می‏کنیم
و در وزارت خانه‏ها و اداره‏ها
در کارخانه‏ها و کشتزارها
در مدرسه و دانشگاه‏ها
مسئولیت بیشتر را به کسی می‏دهیم
که تقوایش بیشتر است :
آنکس که قیام به «قسط» را بهتر از همه می‏داند
و با خرد نابش
آواز هستی را بهتر از همه می‏خواند
آنکه بیشتر از همه
از قلبش شهد دوست داشتن می‏تراود
و ایمانش
سیمرغ هماره پرواز است
که به کاوش توحید می‏رود
و چون به مردم می‏رسد
با خاک پیوندی دوباره می‏یابد
با باران و خاک و گل
و با پرنده و انسان
به یک زبان
به زبان خویشاوندی حرف می‏زند
با خود می‏گفتم
دختر بچه گان یتیم
که از نهر زباله خندق‏ها
غذا و اسباب بازی صید می‏کنند
زیر پنجه‏های نوازشگر اسلام
آنقدر خوشبخت می‏شوند
که ذهنشان
گیلاس زار می‏شود
و از خوشه‏های سرخ
برای خودشان
و باری مادرانشان
دست بند و گوشواره می‏سازند
با خود می‏گفتم
نهال تشنه اندیشه ما زنان
که در شوره زار ایران
مسموم شده از نوکران فرهنگ ساخته طاغوتیان
سرمایه داران
زمین داران
غربیان و شرقیان و دین سازان
زیر باران رحمت قرآن
سبز می‏شود
خوشه سرشار انگوری
بر تاک معرفت می‏شود
و هنگام که با برادران و یاران
در سرنوشت خلق تصمیم می‏گیریم
پرواز می‏کنیم از لانه انزوای سیاسی خود
که در دهلیزهای هزاران ساله ظلم
تار بسته‏است
با خود می‏گفتم
در کنار چشمه کوثر قرآن
میلیون‏ها میلیون
استعداد گل می‏کند و به میوه می‏نشیند
***
افسوس!
کنون!
ای موج‏های خشم
ای چشمه‏های ایمان
ای باران‏های طوفان زا
ای مادران داغدار
ای اندیشه‏های توحیدی!
ای آرزوهای اسلامی!
طغیان
طغیان
ای همت‏های بلند
ای یاران
بیداران
دیوان
در قلعه‏های جادویی شرق و غرب
به دسیسه نشسته‏اند
و دولتمردان در زندان رخوتناک طبقه خویش
به سستی اندیشه گرفتارند
چنگال شوم شرک
وقیحانه می‏کاود
تار و پود نهادها و سازمان‏ها را
ارزش‏ها و اندیشه‏ها را
آرزوها و سلیقه‏ها را
و من اینجا غمگین نشسته‏ام
غمگین غمگین
و از پنجره شهادت، تاریخ را می‏نگرم
که چشمان صدها هزار لاله پرپر
غوطه ور در دریایی از خون مطهر
نگران اسلام است
نگران ایران است
برخیزیم!
برخیزیم!
ای یاران
بیداران
مهاجران
و میثاق خویش را
دگر باره تازه کنیم با خدای خویش
که در این زمانه میهن ما
کویر تشنه هجرت دوباره خلق است
خون شوید
خون بجوشید
خون ببارید
خون بگریید
طغیان کنید
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:16 توسط فرنوش| |

خیلی ها میبینند... تیره شدن را می بینند...!!!سیاه شدن را...!!!.رنگ شب شدن را...!!!می بینند و هیچ نمی گویند...ای کاش دهانشان بسته بود...با دهان باز نشسته اند و تیره و تیره تر شدن را نظاره می کنند.....چنین می پندارند که با سکوت در تاریکی محو نخواهند شد....!!!عده ای جرات ندارند...!!!آنان سخنی نمی گویند ولی چشمانشان آشکارا در سکوت چه حرف ها که نمی زند...!!!انتخاب...!!!از انتخاب می ترسم....!!!
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 13:47 توسط فرنوش| |

خدايا! تو در آن بالا ، برقله الوهيت ،‌تنها چه مي‌كني؟
ابديت را بي‌نيازمندي، بد چشم به‌راهي، چگونه به پايان خواهي‌برد؟
اي كه هستي از تو است ، تو خود براي كه هستي؟
چگونه هستي و نمي‌پرستي؟
چگونه مي‌توانم باور كنم كه پرستش در قلب كوچك من، پرستنده‌ي خاكي و محتاج تو، از همه‌ي آفرينش تو بزرگتر است ، خوب‌تر است و عزيزتر است؟
چگونه نمي‌داني كه عبوديت از معبود بودن بهتر است؟
نمي‌داني كه ما از تو خوشبخت‌تريم؟
اي خداي بزرگ! تو كه به هر كار توانايي! چرا كسي را براي اين‌كه بدو عشق بورزي ، بپرستي ، بر دامنش به نياز چنگ‌زني ، غرورت را بر قامت بلندش بشكني ، برايش باشي ، نمي‌‌آفريني؟
اي تو كه به هر كار توانايي ، اي قادر متعال! چرا چنين نمي‌كني؟
مگر غرور‌ها را براي آن نمي‌پروريم تا بر سر راه مسافري كه چشم به راه آمدنش هستيم قرباني‌كنيم؟
خدايا تو از چشم به راه بودن كسي نيز محرومي؟

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 13:45 توسط فرنوش| |

آه اي زندگي منم كه هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاكي من
از تو اي شعر گرم در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
كه لبالب ز باده ي روزند
با هزاران جوانه ميخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسيمي كه مي وزد در باغ
مي رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهاي رويايي
در دو دست تو سخت كاويدم
پر شدم پر شدم ز زيبايي
پر شدم از ترانه هاي سياه
پر شدم از ترانه هاي سپيد
از هزاران شراره هاي نياز
از هزاران جرقه هاي اميد
حيف از آن روزها كه من با خشم
به تو چون دشمني نظر كردم
پوچ پنداشتم فريب ترا
ز تو ماندم ترا هدر كردم
غافل از آنكه تو به جايي و من
همچو آبي روان كه در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاريك مرگ مي سپرم
آه اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روي آينه ام سياه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام توست بر آن
مي مكم با وجود تشنه خويش
خون سوزان لحظه هاي ترا
آنچنان از تو كام ميگيرم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:7 توسط فرنوش| |

به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -

و ما همچنان
 دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
(احمد شاملو)






نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:1 توسط فرنوش| |

ثانیه ها لحظه ها دقیقه ها ساعتها و روزها و ماهها و سالها در انتظار دیدن تو روز و شب را سپری کردم اما نمی دانستم که تو در همه ی این لحظه ها و ثانیه ها و روزها و ماها و سالها در کنارم که نه بلکه در وجودم بودی ندانستم که حضور همیشگی تو موجب من است ندانستم که تو ابدی هستی تو بودی من نمی فهمیدم همیشه چشمم به آسمان گوشم به نوای پرندگان بود منتظر بودم ارز تو برایم خبری بیاورند وای که چقدر احمق بودم الان میفهمم که اشتباه کردم الان میفهمم که این آسمان و پرندگان تو را صدا می زدند و تو آنجا بودی وجود همیشگی تو در لحظه هایم بود و نمی دانستم تو هستی الان میفهمم که تو در صدای همان پرنده بودی تو در آسمان آبی بودی تو در سرمای زمستان بودی تو در برگهای پاییز بودی آری من از تو لذت میبردم در حالی که نمیدانستم تو را دوست دارم.حضور همیشه ی تو در قلبم مایه ی آرامش است تو را می پرستم چون شایسته ی پرستشی.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:59 توسط فرنوش| |

 

 دعامی کنم که خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو می گیرد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:40 توسط فرنوش| |


Design By : Night Skin