راهی تا رهاییست
ادبی_عرفانی
آه اي زندگي منم كه هنوز به جست و جوی تو
تو از کدام پنجره میاندیشی
که قلبت چنان میگرید
که ابر بهاران، هرگز نباریده
من از پنجرهای نگاه میکنم
که از فراز طاقیش
خورشید قرآن
ظلمت گیتی را
مغلوب نور میسازد
و به من
چشمانی میدهد
با بصیرتی به تیزی آهن
که حقیقت را از ابهام عریان میکند
زن مسلمانم
در اندیشه توحیدیم
دنیا
باغ نیلوفرهای کبودست
که در برکه خنک هستی
هر بامداد
زندگی را با تسبیح آن یگانه
آغاز میکند
و پیوسته
استعداد «عهد مهدی» را دارد
که میتواند
زیر چتر «دولت کریمه» خود
نان و فرهنگ و قدرت را
مهربانی و طهارت را
میان مستضعفین
آنچنان قسمت کند
تا همه چون دندانه شانهای برابر باشند
و چنین است که ...
***
در روزگار شب
با خود میگفتم
در انتهای فصل سرد حکومت طاغوت
چون به همه ایمان بیداران
بهار آید
و نهر توحید
جاری شود در کویر میهنمان
همه برزگر میشویم
ایمان میکاریم
دوستی و برابری میدرویم
و در یک سفره میخوریم
و در گذرها و سوقها
رزق مطهر را
در زنبیلهای نور
مساوی قسمت میکنیم
و در وزارت خانهها و ادارهها
در کارخانهها و کشتزارها
در مدرسه و دانشگاهها
مسئولیت بیشتر را به کسی میدهیم
که تقوایش بیشتر است :
آنکس که قیام به «قسط» را بهتر از همه میداند
و با خرد نابش
آواز هستی را بهتر از همه میخواند
آنکه بیشتر از همه
از قلبش شهد دوست داشتن میتراود
و ایمانش
سیمرغ هماره پرواز است
که به کاوش توحید میرود
و چون به مردم میرسد
با خاک پیوندی دوباره مییابد
با باران و خاک و گل
و با پرنده و انسان
به یک زبان
به زبان خویشاوندی حرف میزند
با خود میگفتم
دختر بچه گان یتیم
که از نهر زباله خندقها
غذا و اسباب بازی صید میکنند
زیر پنجههای نوازشگر اسلام
آنقدر خوشبخت میشوند
که ذهنشان
گیلاس زار میشود
و از خوشههای سرخ
برای خودشان
و باری مادرانشان
دست بند و گوشواره میسازند
با خود میگفتم
نهال تشنه اندیشه ما زنان
که در شوره زار ایران
مسموم شده از نوکران فرهنگ ساخته طاغوتیان
سرمایه داران
زمین داران
غربیان و شرقیان و دین سازان
زیر باران رحمت قرآن
سبز میشود
خوشه سرشار انگوری
بر تاک معرفت میشود
و هنگام که با برادران و یاران
در سرنوشت خلق تصمیم میگیریم
پرواز میکنیم از لانه انزوای سیاسی خود
که در دهلیزهای هزاران ساله ظلم
تار بستهاست
با خود میگفتم
در کنار چشمه کوثر قرآن
میلیونها میلیون
استعداد گل میکند و به میوه مینشیند
***
افسوس!
کنون!
ای موجهای خشم
ای چشمههای ایمان
ای بارانهای طوفان زا
ای مادران داغدار
ای اندیشههای توحیدی!
ای آرزوهای اسلامی!
طغیان
طغیان
ای همتهای بلند
ای یاران
بیداران
دیوان
در قلعههای جادویی شرق و غرب
به دسیسه نشستهاند
و دولتمردان در زندان رخوتناک طبقه خویش
به سستی اندیشه گرفتارند
چنگال شوم شرک
وقیحانه میکاود
تار و پود نهادها و سازمانها را
ارزشها و اندیشهها را
آرزوها و سلیقهها را
و من اینجا غمگین نشستهام
غمگین غمگین
و از پنجره شهادت، تاریخ را مینگرم
که چشمان صدها هزار لاله پرپر
غوطه ور در دریایی از خون مطهر
نگران اسلام است
نگران ایران است
برخیزیم!
برخیزیم!
ای یاران
بیداران
مهاجران
و میثاق خویش را
دگر باره تازه کنیم با خدای خویش
که در این زمانه میهن ما
کویر تشنه هجرت دوباره خلق است
خون شوید
خون بجوشید
خون ببارید
خون بگریید
طغیان کنید
ابديت را بينيازمندي، بد چشم بهراهي، چگونه به پايان خواهيبرد؟
اي كه هستي از تو است ، تو خود براي كه هستي؟
چگونه هستي و نميپرستي؟
چگونه ميتوانم باور كنم كه پرستش در قلب كوچك من، پرستندهي خاكي و محتاج تو، از همهي آفرينش تو بزرگتر است ، خوبتر است و عزيزتر است؟
چگونه نميداني كه عبوديت از معبود بودن بهتر است؟
نميداني كه ما از تو خوشبختتريم؟
اي خداي بزرگ! تو كه به هر كار توانايي! چرا كسي را براي اينكه بدو عشق بورزي ، بپرستي ، بر دامنش به نياز چنگزني ، غرورت را بر قامت بلندش بشكني ، برايش باشي ، نميآفريني؟
اي تو كه به هر كار توانايي ، اي قادر متعال! چرا چنين نميكني؟
مگر غرورها را براي آن نميپروريم تا بر سر راه مسافري كه چشم به راه آمدنش هستيم قربانيكنيم؟
خدايا تو از چشم به راه بودن كسي نيز محرومي؟
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاكي من
از تو اي شعر گرم در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
كه لبالب ز باده ي روزند
با هزاران جوانه ميخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسيمي كه مي وزد در باغ
مي رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهاي رويايي
در دو دست تو سخت كاويدم
پر شدم پر شدم ز زيبايي
پر شدم از ترانه هاي سياه
پر شدم از ترانه هاي سپيد
از هزاران شراره هاي نياز
از هزاران جرقه هاي اميد
حيف از آن روزها كه من با خشم
به تو چون دشمني نظر كردم
پوچ پنداشتم فريب ترا
ز تو ماندم ترا هدر كردم
غافل از آنكه تو به جايي و من
همچو آبي روان كه در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاريك مرگ مي سپرم
آه اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روي آينه ام سياه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام توست بر آن
مي مكم با وجود تشنه خويش
خون سوزان لحظه هاي ترا
آنچنان از تو كام ميگيرم
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
(احمد شاملو)
| Design By : Night Skin |

